کد خبر 6670
تاریخ انتشار: ۲۷ شهریور ۱۳۸۹ - ۰۲:۵۷

تغيير رويه هاليوود در رابطه با اسرائيل بعد از سال 2005

محمد صادق باطني در جديدترين مطلب وبلاگ "سينماي استراتژيک" با اشاره به نوع ارتباط هاليوود به رژيم صهيونيستي در سالهاي اخير، نوشت: پس از آنکه در سال 1948 سازمان ملل رسما از فرزند جديد و نامشروع خود پرده برداري کرد، کشورهاي مستکبرِ پشتيبانِ اين فرزندِ نامشروع، مي دانستند که اين کودکِ تازه به دوران رسيده براي تداوم بقاي خود به شدت به تر و خشک کردنهاي بي وقفه و حمايتهاي بي دريغ «دايه هاي خود» نياز دارد. اين شد که اين دايه هاي مهربانتر از مادر، يعني انگليس، فرانسه، آلمانِ بعد از هيتلر و در رأس همه شان امريکا از همان ابتدا شروع کردند به پروار کردن اين کودک نوپا. نهال کج اسرائيل تا توانست با کمکهاي مادي، کمکهاي تسليحاتي، کلاهکهاي هسته اي، کمکهاي اطلاعاتي و امنيتي، حمايتهاي بين المللي، حق وتو و اقسام ديگر کمکهاي دايه هاي خود، پروار شد تا آنجا که آهسته آهسته اين جرأت را در خود يافت که کشورگشايي کند و قوانين بين المللي را زيرپا بگذارد و اهداف شوم و کهنه خود را به تحقق نزديک کند. نخستين جنگ صهيونيستها در همان روزهاي ابتداي کارشان بود، آن هم در سال 1948 و جنگي که بين اعراب و صهيونيستها رخ داد، جنگي که عملا به تثبيت دولت يهودي در سرزمين فلسطين منجر شد و روز پايان آن جنگ يعني 14 مي را خود اسرائيليها «روز استقلال و آزادسازي» مي نامند و فلسطينيها بدان «روز نکبت» مي گويند.
عطش رژيم صهيونيستي به جنگ را مي توان به عطش يک کودک به شير تشبيه کرد. چرا که اين رژيم وحشي در حاليکه فقط 8 سال داشت در سال 1956 اين بار با همکاري انگليس و فرانسه در جنگي که بعدها به «بحران سوئز» معروف شد، به مصر حمله کرد، جنگي که نزديک بود به جنگي جهاني تبديل شود و امريکايي که فريب انگليس و فرانسه را خورده بود تلاش کرد تا اين جنگ را به پايان برساند، در يک کلام اين جنگ يک تمرين نظامي بود که براي آموزش نظامي به اسرائيل راه اندازي شد، فرزندي که به اين حمايتها نياز فراواني داشت، به مانند نياز يک نوزاد به شير.
11 سال گذشت تا اينکه در سال 1967، آتش جنگ اسرائيل اين بار در جنگي که بعدها به «جنگ 6 روزه» معروف شد بر 4 کشور عربيِ مصر، سوريه، عراق و اردن گشوده شد و در حملاتي غافلگيرانه اسرائيل در طول 6 روز توانست اين بار خاک اين کشورهاي عربي را به توبره بکشد و بخشهايي از آنها را اشغال کند. بخشهايي همچون کرانه باختري رود اردن و نوار غزه که هنوز هم بعد از گذشت بيش از 40 سال درحال دست و پا زدن با جنگ و ناامني هستند.
نبرد بعدي اسرائيل 6 سال بعد و در سال 1973 صورت گرفت، نبردي که به «نبرد فانتومها» معروف شد و اين بار اعراب مي خواستند در اين جنگ بخشي از غرور لگدمال شده شان را بازيابي کنند اما اين بار هم با دخالت امريکا همه معادلات به سمت اسرائيل بازگشت و جنگ با موفقيتي اندک از جانب اعراب به پايان رسيد.
بعد از اين جنگ ها بود که ديگر «موشه دايان» وزيرجنگ آن روزهاي اسرائيل به خود جرأت داد تا آرزوي ديرينه حکومت صهيونيستها بر «نيل تا فرات» را به زبان بياورد و اين اسرائيلِ نوجوان، عزم جزم خود را براي گشودن آتش بيشتر بر سر انسانهاي غير يهودي در دنيا اعلام رسمي کند.
عطش اسرائيل به خون مردم بي گناه پايان نداشت تا آنجا که حتي بعد از قرار داد صلحي که در کمپ ديويد بسته شد باز هم در جنگ اول لبنان به حمايت از فالانژهاي لبناني پرداخت و فجايعي نظير «کشتار صبرا و شتيلا» در سال 1982 را به بار آورد. اما با قدرت گرفتن جمهوري اسلامي ايران و در پي آن تشکيل هسته هاي مقاومت در لبنان و فلسطين به رهبري جمهوري اسلامي، آهسته آهسته قدرت فزاينده اسرائيل رو به نزول گذاشت. تا آنجا که اين رژيم ديگر در دهه نود نتوانست هيچ جنگ بزرگي را راه بياندازد.
گرچه جنايتهاي رژيم صهيونيستي هيچ وقت تمامي نداشت و در همين دهه نود نيز کشتارهايي مثل «کشتار عيون قاره» در 1990 و يا کشتار نمازگزاران مسجدالاقصي در همان سال 90 و يا کشتار ديرالزهراني در سال 1994، و يکي از فجيعترين کشتارهاي آنها در سال 1996 در قانا به مردم بيچاره اي که به محل استقرار نيروهاي سازمان ملل پناه برده بودند و در کشتار بي رحمانه توپخانه اسرائيليها 105 تن از آنها کشته شدند که 33 نفر از آنها کودک بودند و کشتارهاي فراوان ديگر اين رژيم غاصب و قصاب.
اما نکته اي که بعد از سال 1979 و پيروزي انقلاب ايران بسيار واضح است اين موضوع است که بعد از انقلاب ما، اسرائيل در هيچ جنگ بزرگي پيروز خارج نشد، شکستهاي اين رژيم هم آهسته آهسته از سال 2000 با فرار مفتضحانه آنها از جنوب لبنان آغاز شد و بعد شکستهاي متوالي اسرائيل در جنگ تموز 2006 با حزب الله لبنان و شکست تحقيرآميز آنها از حماس در جنگ 2009 با غزه رقم خورد.
حال که اسرائيل ديگر يکه تاز عرصه جنگ سخت نيست و نمي تواند با خيال آسوده به کشتار و کشورگشائي بپردازد، روي مي آورد به جنگ نرم، و آن دايه هاي مهربان! در اين عرصه نيز دست پرورده خود را تنها نمي گذارند. در نوشته قبل اشاراتي شد به دو فيلم «شيندلر ليست» ساخت 1993 و فيلم «پيانيست» ساخت سال 2002، ذکر اين نکته هم خالي از لطف نيست که در سال 1997 نيز فيلمي با عنوان «Life Is Beautiful» توسط کارگردان معروف ايتاليايي Roberto Benigni در ايتاليا با موضوع هولوکاست ساخته شد که که گرچه ساخته هاليوود نبود اما در اتفاقي عجيب و نادر جزء فيلمهاي منتخب دريافت جايزه بهترين فيلم در جشنواره اسکار شد و پس از 7 نامزدي در اين جشنواره 3 جايزه اسکار را از آن خود نمود. در واقع هاليوود در آن سالها تبديل شده بود به حامي بي چون و چراي اسرائيل و ماجراي هولوکاست.
گرچه در سال 2006 فيلم «Black Book» ساخت هلند و در سال 2008 فيلم «The Boy in the Striped Pajamas» توليد سينماي انگليس هر دو در موضوع دفاع از هولوکاست ساخته مي شوند، اما در هاليوود، مي شود گفت پيانيست آخرين فيلمي است که در دفاع مطلق تاريخي از اسرائيل ساخته شده است. مي شود گفت که هاليوود پس از ساخت پيانيست موضع خويش را راجع به اسرائيل کمي نقادانه تر مي نمايد و با ساخت فيلمهايي مثل «مونيخ» و «کتاب خوان» کمي هم به اين فرزند نازپرورده خود تشر مي زند. گويي جنايتهاي اين رژيم خونخوار به قدري هولناک شده اند که حتي هاليوود هم ديگر جرأت نمي کند به تحميق افکار عموميِ خسته از دست جنايتهاي اسرائيل بپردازد. اين مي شود که در سال 2005 فيلم مونيخ ساخته مي شود:

***
Munich 2005
وقتي صحبت از تغيير رويه ي هاليوود راجع به اسرائيل مي شود، شايد هر کسي جرأت آغاز اين رويه تازه را نداشته باشد. اين مي شود که هاليوود باز هم پناه مي برد به يکي از بزرگترين کارگردانهاي خود يعني اسپيلبرگ. اسپيلبرگي که با ساخت فيلم شيندلر ليست در سال 1993، در واقع خود آغازگر ژانر هولوکاست در هاليوود است، اين بار در ظاهري تازه، به نقد رويکرد جنايتکارانه و اشغالگرانه اسرائيل مي پردازد و اين مي شود که 12 سال پس از ساخت فهرست شيندلر اين بار فيلم «مونيخ» را در سال 2005 مي سازد. فيلمي که براي اولين بار و تا امروز آخرين بار! سوالاتي رايج را در ظاهري عريان از سردمداران رژيم صهيونيستي مي پرسد و با به تصوير کشيدن حواشي رويدادي واقعي و با رويکردي صريح، رفتار جنايتکرانه و اشغالگرانه اسرائيل را به نقد مي کشد.
داستان المپيک مونيخ:
سال 1972 فرا مي رسد، ساليکه قرار است در آن المپيک مونيخ برگزار شود، اما اتفاقي مي افتد که تمام اين المپيک را به حاشيه مي برد و آن هم خبر گروگانگيري ورزشکاران اسرائيلي توسط گروهي فلسطيني است. گروهي فلسطيني به نام «سپتامبر سياه» که خود را وابسته به «سازمان آزادي بخش فلسطين (PLO)» مي داند و توسط فردي به نام «علي حسن سلامه» رهبري مي شود. اين گروه هدف از اين اقدام خود را آزاد کردن 200 زنداني سياسي فلسطيني از بند زندانهاي اسرائيل اعلام مي کنند. اما درخواست آنها توسط «Golda Meir» نخست وزير وقت رژيم صهيونيستي رد مي شود و گروه سپتامبر سياه تمام گروگانهاي خود را به قتل مي رساند.
بلافاصله هيئت دولت اسرائيل تشکيل جلسه مي دهد و در پيِ پاسخ دادن به اين موضوع بر مي آيد، تصميم بر اين مي شود که گروهي از ماموران موساد در عملياتي مخفيانه به نام «خشم خدا (Operation Wrath of God)» به ترور 11 نفر از سرکردگان PLO بپردازند.
داستان فيلم:
در سال 1984 يک روزنامه نگار کانادايي به نام «George Jonas» بر پايه اظهارات يک مامور سابق موساد به نام «Yuval Aviv» کتابي مي نويسد با عنوانِ «خونخواهي: يک داستان واقعي از يک تيم ضدتروريستي اسرائيلي». کتابي که در آن Aviv يا همان کسي که در داستان نام خود را Avner» » معرفي کرده است، شروع مي کند به افشاگري راجع به عمليات مخفيانه موساد در پاسخ به کشتار ورزشکاران اسرائيلي در المپيک مونيخ که به سرکردگي خود «آونر» انجام شده بود.
در سال 1986 فيلمي تلويزيوني به نام «Sword of Gideon» بر پايه اين کتاب نوشته مي شود، اما تصويرسازي اصلي اين کتاب در سال 2005 در فيلم مونيخ رخ مي دهد. جائيکه دو فيلمنامه نويس معروف يهودي يعني «Tony Kushner» و «Eric Roth» داستان اين کتاب را تبديل به فيلمنامه اي مي کنند که اسپيلبرگ بر مبناي آن «مونيخ» را مي سازد.
داستان فيلم از خود المپيک شروع مي شود، ولي نکته جالب اينجاست که اسپيلبرگ با مرور سريع و هشت دقيقه اي از وقايع اتفاق افتاده در المپيک مونيخ از همان ابتدا نشان مي دهد که هدفش از ساخت فيلم پرداختن به طرف فلسطيني نيست و اين عکس العمل صهيونيستهاست است که در فيلم قرار است برجسته شود.
اين مي شود که در دقيقه يازدهم فيلم و بلافاصله پس از مخابره خبر کشته شدن گروگانها تصاوير تشکيل جلسه فوري توسط سران اسرائيل نشان داده ميشود که در آن نخست وزير دستور حمله انتقام جويانه را مي دهد، سپس گروهي از موساد به فرماندهي فردي به نام «آونر» براي پيشبرد اين عمليات تروريستي انتخاب مي شوند. از اينجا به بعد فيلم صحنه هاي جنايت اين گروه 5 نفره موساد را نشان مي دهد که چگونه نقشه ترور 6 سرکرده فلسطيني را برنامه ريزي کرده و پس از ترور هر يک از آنها براي اين موفقيت خود جشن مي گيرند.
تصوير قالبي که در فيلم ارائه مي شود، تصويري جنايتکار و وحشي از رژيم صهيونيستي است، تصويري که در هاليوود همواره جايش خالي بوده است. اين مي شود که اين فيلم پس از اکران تبديل مي شود به جنجالي ترين فيلم سال 2005 در هاليوود که در نوشته بعدي به بازتاب اين فيلم در جهان و مخصوصا در بين صهيونيستها خواهيم پرداخت. همينطور در نوشته بعد به صورت مفصل تر مي پردازيم به شرح درونمايه فيلم. ديالوگهايي ناياب در نقد صهيونيستها در اين فيلم يافت مي شود که تا پيش از آن هيچ وقت در هاليوود شنيده نشده اند و بعد از اين فيلم هم چنين ديالوگهايي هيچگاه تکرار نشده اند. همينطور در نوشته بعد بصورت گذرا اشاره اي خواهيم کرد به دو فيلم جديدترِ «کتاب خوان» و «حرامزاده هاي لعنتي» که به بررسي تاريخ صهيونيستها پرداخته اند و رويه شان به فيلم مونيخ نزديکتر است تا پيانيست و شيندلر ليست...

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس