کد خبر 9103
تاریخ انتشار: ۱۷ مهر ۱۳۸۹ - ۰۰:۱۲

آقا کي مي آيد؟... شايد اگر در و ديوار و درختان و کوچه و خيابان قم هم زبان مي گشودند مثل بسياري از مردم شهر کريمه اهلبيت(ع)زمزمه مي کردند: آقا کي مي آيد؟

مشرق-  آقا کي مي آيد؟... اين، حرف اول و آخر اين روزهاي شهر زين الدين‌ها و دل آذرها و تقي رستگارمقدم هاست، اين حرف مردم کوچه و بازار است و حرف مسجدي ها و جامانده هاي هشت سال عاشقي،حرف پدر و مادر من هم،حتي حرف خود من هم. ديروز که بنا بر عهدي هميشگي رفتم به زيارت آنهايي که مانده اند، سنگ مقدس قبورشان نشان مي داد که خانه تکاني را آغاز کرده اند در استقبال از بهار، آخر، آنها مي دانند که آقايشان غبطه مي خورد به حالشان.
هنوز زمزمه قشنگ آقا روحم را نوازش مي دهد،سمنان بوديم و در محضر مادر دو شهيد، مثل همين روزها در سال1385که مزين بود به سال پيامبر اعظم(ص).خانواده شهيد باورشان نمي شد آقا به حانه شان آمده باشد،حيران بودند و بهت زده، آقا بهت شان را بيشتر کرد و غبطه مرا هم،وقتي فرمود:من با اين ريش سفيد و اين اسم بزرگ واين مسووليت سنگين غبطه ميخورم به حال شما.
آقا کي مي آيد؟....گلزار شهداي علي ابن جعفر(ع) قم چنان طراوتي داشت که نگو و نپرس. گلزار، بهاري شده بود در آستانه پاييزو باغستاني را مي مانست که آبستن تولد شکوفه است مثل خود شهر که جاي جاي آن انتظار را فرياد مي کشد.
به قم که مي رسي خيابان منتهي به حرم را مي بيني که دو نيمه شده و پياده روها را مي نگري که قاب گرفته در داربست هاي شکيل آمادگي خود را به رخ مي کشند براي محافظت از مستقبلين حضرت خورشيد.آرامشي بر خيابان 19دي حکمفرماست که نويد توفان را مي دهد، مي انديشي به روزي که حضرت خورشيد بر اين خيابان سايه بيفکند و چه غوغايي خواهد شد.
آقا کي مي ايد؟.....اصغر باقري نگار که نوجواني اش را پشت خاکريزهاي هشت سال عاشقي به جواني اش پيوند داده و اين روزها با رفقاي کوچولوي آهني که درپيکرش جاخوش کرده اند مي سوزد و مي سازد در برابر سوالم که پرسيده ام اگر الان آقا را ببيني چه حرفي برايش داري سکوت پيشه مي کند،او متصدي پخش محصولات لبني است و سخت مشغول جابجايي سبدها،ماندنم را که مي بيند پيله سکوتش تاب نمي آورد و خيره نگاهم مي کند و مي پرسد:چه حرفي دارم که بزنم؟.......لحظاتي مکث مي کند و به دوردست ها خيره مي شود و باز مي شنوم: ما مطيع امر ولايتيم، آن سالها مرادمان امام (ره)بود و حالا هم اين سيد،از او به يک اشاره از ما به سر دويدن.
انگار مي فهمد آمده ام براي تهيه گزارش و احساس مي کند از جايي خبر دارم،آهسته مي پرسد:نمي داني آقا کي مي آيد؟
آقا کي مي آيد؟....به اول ذيقعده نزديک مي شويم و زادروز مبارک عمه سادات در راه است، در و ديوار حرم را آذين بسته اند و اين نورافشاني با تب انتظار آميخته تا دلت را لبريز از شوق کند،اما آتش اشتياقت شعله ور مي شود وقتي دلنوشته اي را نظاره مي کني بر پلاکاردي آويخته بر ديواره حياط صحن آينه با اين مضمون:ولادت فاطمه معصومه و طلوع سپيده خراسان مبارک باد.
و تو در انديشه ات با اين مصرع پيچ و تاب مي خوري: سرگشته ي مولاي خراساني خويشم.
آقا کي مي آيد؟....برمي گردي به سمت تهران، ديروقت شب است،جماعتي پياده فقط چندکيلومتري راه دارند تا برسند قم، انديشه ات کنجکاوي مي کند که نکند اينها با پاي پياده از اطراف خود را به قم مي رسانند که آمده باشند به ميزباني حضرت خورشيد؟
آقا کي مي آيد؟....اين زمزمه معطر اهل قم چه پاسخي دارد؟ کدام برگ از تقويم جلالي اين رستن بهار در دل پاييز قم را بر خود با افتخار نقش خواهد زد؟
آقا کي مي آيد؟...

* اميرحسين انبارداران

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha

این مطالب را از دست ندهید....

فیلم برگزیده

برگزیده ورزشی

برگزیده عکس