*روایت اول:
با حسین عالی برای شناسائی رفتیم. وقت نماز شد. اول برادر عالی نماز را با صوتی حزین و دل شکسته خواند. بعد به نگهبانی ایستاد و من به نماز. در قنوت از خدا خواستم یقینم را زیاد کند و نمازم را تا به آخر خواندم. پس از نماز دیدم حسین عالی می خندد.
به من گفت: می خواهی یقینت زیاد شود؟
با تعجب گفتم: بله اما تو از کجا می دانی؟
خندید و گفت: چقدر؟
گفتم: زیاد
گفت: گوشت را روی زمین بگذار و گوش کن.
من هم همان کار را کردم. با همین گوش هایم شنیدم زمین با من سخن می گفت و مرا نصیحت می کرد : « مرتضی! نترس! عالم عبث نیست و کار شما بیهوده نیست. ما هر دو عبد خدائیم در دو شکل و دو لباس. سعی کن با رفتار ناپسندت خدا را ناراضی نکنی ... و زمین مدام برایم حرف می زد.
سپس شهید عالی گفت: یقینت زیاد شد؟
*روایت دوم:

بسیجی شهید حسینعلی عالی
