گروه فرهنگي مشرق ـ حضرت امام خميني(س)، بنيانگذار انقلاب اسلامي، علاوه بر تبحر در عوالم علم و فقاهت و فلسفه و عرفان و سياست، يد طولايي در شعر و ادب داشته اند که در اين ميان، مسمط بهاريه ايشان که در اوان دوران طلبگي و جواني در شهر مقدس قم سروده شده است، از لطافت و ظرافت خاص و طنزهاي شيرين ويژه اي برخوردار است.
اکنون همزمان با نوروز، اين مسمط بهاري را بار ديگر مي خوانيم:
اکنون همزمان با نوروز، اين مسمط بهاري را بار ديگر مي خوانيم:
مسمط بهاريه در مدح امام عصر(عج)
و تخلّص به نام آیتالله شیخ عبدالکریم حائری یزدی قدّس سرّه
مژده! فروردين ز نو بنمود گيتي را مُسخّر
جيشش از مغربزمين بگرفت تا مشرق سراسر
رايتَش افراشت پرچم، زين مُقَرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وي در خدمتش گردون مقرّر
بر جهان و هر چه اندر اوست، يکسر حکمران شد
قدرتش بگرفت از خطِّ عرب تا مُلْک ايران
از فراز تودهي آنْوِرسْ تا سر حدِّ غازان
هند و قفقاز و حبش، بلغار و ترکستان و سودان
همطراز دشت و کوهستان و، هم پهناي عمّان
دولتش از فرّ و حشمت، تالي ساسانيان شد
کرد، لشکر را ز ابر تيره اُردويي منظّم
داد هر يک را ز صَرصَر باديهپيمايي ادهم
بر سران لشکر از خورشيد نير داد پرچم
رعد را فرمان حاضر باش دادي چون شه جم
برق از بهر سلام عيد نو آتشفشان شد
چون سران لشکري حاضر شدند از دور و نزديک
هم اميران سپه آماده شد از تُرک و تاجيک
داد از امر قضا بر رعد غُرّان حکم موزيک
زان سپس دادي بر آن غژمان سپه فرمان شلّيک
تودهي غبرا، ز شلّيک يلان بُمباردمان شد
از شليک لشکري بر خاک تيره خون بريزد
قلبها سوراخ و اندر صفحهي هامون بريزد
هم به خاک تيره از گُردان دو صد ميليون بريزد
زَهْرَهي قيصر شکافد، قلب ناپلئون بريزد
ليک زين بُمباردمان، عالم بهشت جاودان شد
روزگار از نو، جوان گرديد و عالم گشت بُرنا
چرخْ پيروز و، جهانْ بهروز و، خوشاقبالْ دنيا
در طربْ خورشيد و مه، در رقص و در عشرتْ ثريا
بس که اسبابِ طرب گرديد از هر سو مهيا
پيرِ فرتوتِ کُهن از فرطِ عشرت نوجوان شد
سر به سر دوشيزگان بوستان، چون نوعروسان
داشته فرصت غنيمت در غياب بوستانبان
کرده خلوت با جوانهاي سحابي در گُلستان
رفته در يک پيرهن با يکدگر چون جان و جانان
من گزارش را نميدانم دگر آنجا چسان شد!
ليک دانم اين قَدَر، گل چون عروسان بارور گشت
نسترن آبستن آمد، سنبل تر پُرثمر گشت
آن عقيمي را که در دِي بخت رفت، اقبال برگشت
اين زمان طِفلش يکي دوشيزه و، آن ديگر پسر گشت
موسم عيشش بيامد، سوگواريش کران شد
چند روزي رفت تا ز ايام فصل نوبهاري
وقت زاييدن بيامَدْشان و روزِ طفلداري
دست قُدرت قابله گرديد، هر يک را به ياري
زاد آن يک طفلکي مهپاره وين سيمين عذاري
پاک يزدان هر چه را تقدير فرمود آنچنان شد
دختر رَزْ، اندک اندک شد مهي رُخساره گُلگون
غيرت ليلي شد و هر کس ورا گرديد مجنون
غمزه زد، تا رفته رفته ميفروشش گشت مفتون
خواستگاري کرد و بُردش از سراي مام بيرون
از نِتاجش بادهي گلرنگ، روحافزاي جان شد
سيب سيماندامْ، فتّان گشت و شد دلدار عيار
گشت پنهان پشت شاخ، از برگ، محکم بست رخسار
تا که «به»، روزي ورا ديد و ز جان گشتش خريدار
بس که رو بر آستانش سود آن رنجور افگار
چهرهاش زرد و رُخش پر گرد و حالش ناتوان شد
جامهي گلنارگون پوشيده بر اندام نار است
گوييا چون من گرفتار بُتي بياعتبار است
جامهاش از رنگ خونِ دل چنين گلناروار است
يا که چون فرهادِ خونينْدل، قتيلِ راه يار است
پيرهن از خون اندامش بسي گُلنارسان شد
جانفزا بزمي طربانگيز و خوشآراست، بُلبل
تا که آيد در حبالهي عقد او گل، بيتأمُل
«تار» صَلْصَل زد، «نوا» طوطي و گرم «رقصْ» سُنبل
بس که روحافزا، طربانگيز، شد بزم طرب، گل
برخلاف شيوه، معشوقگان تصنيف خوان شد
ني اساس شادي اندر تودهي غبرا مهياست
يا که اندر بوستانهاي زميني عيش برپاست
خود در اين نوروز، اندر هشت جنّت شور و غوغاست
قُدسيان را نيز، در لاهوت، جشني شاديافزاست
چون که اين نوروز، با ميلاد «مهدي» توأمان شد
مصدرِ هر هشت گردون، مبدأ هر هفت اختر
خالق هر شش جهت، نور دل هر پنج مصدر
والي هر چار عنصر، حُکمران هر سه دختر
پادشاه هر دو عالم، حُجّتِ يکتاي اکبر
آنکه جودش شهرهي نُه آسمان، بل لامکان شد
مُصطفيسيرت، عليفر، فاطمه عصمت، حسنخو
هم حُسين قدرت، علي زهد و مُحمّد عِلم مَهْرو
شاهِ جعفر فيضُ و کاظِم حلم و، هشتم قبلهگيسو
هم تقي تقوا، نقي بخشايش و هم عسکري مو
مهدي قائم که در وي جمع، اوصاف شهان شد
پادشاه عسکري طلعت، نقي حشمت، تقيفر
بوالحسن فرمان و موسي قُدرت و تقديرْ جعفر
علم باقر، زهد سجّاد و حُسيني تاج و افسر
مُجتبي حلم و رضيه عفّت و صولت چو حيدر
مصطفي اوصاف و مجلاي خداوند جهان شد
جلوهي ذاتش به قدرتْ تالي فيض مُقدّس
فيض بيحدّش به بخشش، ثاني مجلاي اقدس
نورش از «کُنْ» کرد بر پا هشت گردون مقرنس
نطق من، هر جا چو شمشير است و در وصف شه اخرس
ليک پاي عقل در وصف وي اندر گِل نهان شد
دست تقديرش به نيرو، جلوهي عقل مُجرّد
آينهي انوار داور، مظهر اوصافِ احمد
حکم و فرمانش محکَّم، امر و گفتارش مُسدّد
در خصايلْ ثاني اِثْنينِ ابوالقاسمْ مُحمّد(ص)
آنکه از «يزدان خدا» بر جُمله پيدا و نهان شد
روزگارش گر چه از پيشينيان بودي مُؤخّر
ليک از آدم بُدي فرمانشْ تا عيسي مقرّر
از فراز تودهي غبراءِ تا گردون اخضر
وز طرازِ قبّهي ناسوت، تا لاهوت، يکسر
بندهي فرمانبرش گرديد و عبدِ آستان شد
پادشاها! کار اسلام است و اسلامي پريشان
در چنين عيدي که بايد هر کسي باشد غزلخوان
بنگرم از هر طرف، هر بيدلي سر در گريبان
خسروا! از جاي برخيز و مدد کن اهل ايمان
خاصه اين آيت که پشت و ملجأ اسلاميان شد
راستي! اين آيت اَلله گر در اين سامان نبودي
کشتي اسلام را، از مِهر پُشتيبان نبودي
دشمنان را گر که تيغ حِشمتش بر جان نبودي
اسمي از اسلاميان و رسمي از ايمان نبودي
حَبّذا از يزد، کز وي، طالعْ اين خورشيد جان شد
جاي دارد گر نهد رو آسمان بر آستانش
لشکر فتح و ظفر، گردد هماره جانفشانش
نيرِ اعظم به خدمت آيد و هم اخترانش
عبد درگه، بندهي فرمان شود نُه آسمانش
چون که بر کشتي اسلامي يگانه پُشتبان شد
حوزهي اسلام کز ظلم ستمکاران زبون بود
پيکرش بيروح و روح اقدسش از تن بُرون بود
روحش افسرده زِ ظلمِانديشان دون بود
قلب پيغمبر، دلِ حيدر ز مظلوميش خون بود
از عطايش باز سوي پيکرش روح روان شد
ابر فيضش بر سر اسلاميان گوهرفشان است
بادِ عدلش از فراز شرق تا مغرب وزان است
دادِ علمش شهرهي دستان، شهود داستان است
حُجّت کُبري ز بعد حضرت صاحبزمان است
آنکه از جودش، زمين ساکن، گرايان آسمان شد
تا ولايت بر وليّ عصر(عج) ميباشد مُقرّر
تا نبوّت را مُحمّد(ص)، تا خلاقت راست حيدر
تا که شعر «هندي» است از شهد، چون قند مُکرّر
پوستْ زندان، رگْ سنان و مُژّهْ پيکان، موي نشتر
باد، آن کس را که خصم جاهِ تو از انس و جان شد
جيشش از مغربزمين بگرفت تا مشرق سراسر
رايتَش افراشت پرچم، زين مُقَرنس چرخ اخضر
گشت از فرمان وي در خدمتش گردون مقرّر
بر جهان و هر چه اندر اوست، يکسر حکمران شد
قدرتش بگرفت از خطِّ عرب تا مُلْک ايران
از فراز تودهي آنْوِرسْ تا سر حدِّ غازان
هند و قفقاز و حبش، بلغار و ترکستان و سودان
همطراز دشت و کوهستان و، هم پهناي عمّان
دولتش از فرّ و حشمت، تالي ساسانيان شد
کرد، لشکر را ز ابر تيره اُردويي منظّم
داد هر يک را ز صَرصَر باديهپيمايي ادهم
بر سران لشکر از خورشيد نير داد پرچم
رعد را فرمان حاضر باش دادي چون شه جم
برق از بهر سلام عيد نو آتشفشان شد
چون سران لشکري حاضر شدند از دور و نزديک
هم اميران سپه آماده شد از تُرک و تاجيک
داد از امر قضا بر رعد غُرّان حکم موزيک
زان سپس دادي بر آن غژمان سپه فرمان شلّيک
تودهي غبرا، ز شلّيک يلان بُمباردمان شد
از شليک لشکري بر خاک تيره خون بريزد
قلبها سوراخ و اندر صفحهي هامون بريزد
هم به خاک تيره از گُردان دو صد ميليون بريزد
زَهْرَهي قيصر شکافد، قلب ناپلئون بريزد
ليک زين بُمباردمان، عالم بهشت جاودان شد
روزگار از نو، جوان گرديد و عالم گشت بُرنا
چرخْ پيروز و، جهانْ بهروز و، خوشاقبالْ دنيا
در طربْ خورشيد و مه، در رقص و در عشرتْ ثريا
بس که اسبابِ طرب گرديد از هر سو مهيا
پيرِ فرتوتِ کُهن از فرطِ عشرت نوجوان شد
سر به سر دوشيزگان بوستان، چون نوعروسان
داشته فرصت غنيمت در غياب بوستانبان
کرده خلوت با جوانهاي سحابي در گُلستان
رفته در يک پيرهن با يکدگر چون جان و جانان
من گزارش را نميدانم دگر آنجا چسان شد!
ليک دانم اين قَدَر، گل چون عروسان بارور گشت
نسترن آبستن آمد، سنبل تر پُرثمر گشت
آن عقيمي را که در دِي بخت رفت، اقبال برگشت
اين زمان طِفلش يکي دوشيزه و، آن ديگر پسر گشت
موسم عيشش بيامد، سوگواريش کران شد
چند روزي رفت تا ز ايام فصل نوبهاري
وقت زاييدن بيامَدْشان و روزِ طفلداري
دست قُدرت قابله گرديد، هر يک را به ياري
زاد آن يک طفلکي مهپاره وين سيمين عذاري
پاک يزدان هر چه را تقدير فرمود آنچنان شد
دختر رَزْ، اندک اندک شد مهي رُخساره گُلگون
غيرت ليلي شد و هر کس ورا گرديد مجنون
غمزه زد، تا رفته رفته ميفروشش گشت مفتون
خواستگاري کرد و بُردش از سراي مام بيرون
از نِتاجش بادهي گلرنگ، روحافزاي جان شد
سيب سيماندامْ، فتّان گشت و شد دلدار عيار
گشت پنهان پشت شاخ، از برگ، محکم بست رخسار
تا که «به»، روزي ورا ديد و ز جان گشتش خريدار
بس که رو بر آستانش سود آن رنجور افگار
چهرهاش زرد و رُخش پر گرد و حالش ناتوان شد
جامهي گلنارگون پوشيده بر اندام نار است
گوييا چون من گرفتار بُتي بياعتبار است
جامهاش از رنگ خونِ دل چنين گلناروار است
يا که چون فرهادِ خونينْدل، قتيلِ راه يار است
پيرهن از خون اندامش بسي گُلنارسان شد
جانفزا بزمي طربانگيز و خوشآراست، بُلبل
تا که آيد در حبالهي عقد او گل، بيتأمُل
«تار» صَلْصَل زد، «نوا» طوطي و گرم «رقصْ» سُنبل
بس که روحافزا، طربانگيز، شد بزم طرب، گل
برخلاف شيوه، معشوقگان تصنيف خوان شد
ني اساس شادي اندر تودهي غبرا مهياست
يا که اندر بوستانهاي زميني عيش برپاست
خود در اين نوروز، اندر هشت جنّت شور و غوغاست
قُدسيان را نيز، در لاهوت، جشني شاديافزاست
چون که اين نوروز، با ميلاد «مهدي» توأمان شد
مصدرِ هر هشت گردون، مبدأ هر هفت اختر
خالق هر شش جهت، نور دل هر پنج مصدر
والي هر چار عنصر، حُکمران هر سه دختر
پادشاه هر دو عالم، حُجّتِ يکتاي اکبر
آنکه جودش شهرهي نُه آسمان، بل لامکان شد
مُصطفيسيرت، عليفر، فاطمه عصمت، حسنخو
هم حُسين قدرت، علي زهد و مُحمّد عِلم مَهْرو
شاهِ جعفر فيضُ و کاظِم حلم و، هشتم قبلهگيسو
هم تقي تقوا، نقي بخشايش و هم عسکري مو
مهدي قائم که در وي جمع، اوصاف شهان شد
پادشاه عسکري طلعت، نقي حشمت، تقيفر
بوالحسن فرمان و موسي قُدرت و تقديرْ جعفر
علم باقر، زهد سجّاد و حُسيني تاج و افسر
مُجتبي حلم و رضيه عفّت و صولت چو حيدر
مصطفي اوصاف و مجلاي خداوند جهان شد
جلوهي ذاتش به قدرتْ تالي فيض مُقدّس
فيض بيحدّش به بخشش، ثاني مجلاي اقدس
نورش از «کُنْ» کرد بر پا هشت گردون مقرنس
نطق من، هر جا چو شمشير است و در وصف شه اخرس
ليک پاي عقل در وصف وي اندر گِل نهان شد
دست تقديرش به نيرو، جلوهي عقل مُجرّد
آينهي انوار داور، مظهر اوصافِ احمد
حکم و فرمانش محکَّم، امر و گفتارش مُسدّد
در خصايلْ ثاني اِثْنينِ ابوالقاسمْ مُحمّد(ص)
آنکه از «يزدان خدا» بر جُمله پيدا و نهان شد
روزگارش گر چه از پيشينيان بودي مُؤخّر
ليک از آدم بُدي فرمانشْ تا عيسي مقرّر
از فراز تودهي غبراءِ تا گردون اخضر
وز طرازِ قبّهي ناسوت، تا لاهوت، يکسر
بندهي فرمانبرش گرديد و عبدِ آستان شد
پادشاها! کار اسلام است و اسلامي پريشان
در چنين عيدي که بايد هر کسي باشد غزلخوان
بنگرم از هر طرف، هر بيدلي سر در گريبان
خسروا! از جاي برخيز و مدد کن اهل ايمان
خاصه اين آيت که پشت و ملجأ اسلاميان شد
راستي! اين آيت اَلله گر در اين سامان نبودي
کشتي اسلام را، از مِهر پُشتيبان نبودي
دشمنان را گر که تيغ حِشمتش بر جان نبودي
اسمي از اسلاميان و رسمي از ايمان نبودي
حَبّذا از يزد، کز وي، طالعْ اين خورشيد جان شد
جاي دارد گر نهد رو آسمان بر آستانش
لشکر فتح و ظفر، گردد هماره جانفشانش
نيرِ اعظم به خدمت آيد و هم اخترانش
عبد درگه، بندهي فرمان شود نُه آسمانش
چون که بر کشتي اسلامي يگانه پُشتبان شد
حوزهي اسلام کز ظلم ستمکاران زبون بود
پيکرش بيروح و روح اقدسش از تن بُرون بود
روحش افسرده زِ ظلمِانديشان دون بود
قلب پيغمبر، دلِ حيدر ز مظلوميش خون بود
از عطايش باز سوي پيکرش روح روان شد
ابر فيضش بر سر اسلاميان گوهرفشان است
بادِ عدلش از فراز شرق تا مغرب وزان است
دادِ علمش شهرهي دستان، شهود داستان است
حُجّت کُبري ز بعد حضرت صاحبزمان است
آنکه از جودش، زمين ساکن، گرايان آسمان شد
تا ولايت بر وليّ عصر(عج) ميباشد مُقرّر
تا نبوّت را مُحمّد(ص)، تا خلاقت راست حيدر
تا که شعر «هندي» است از شهد، چون قند مُکرّر
پوستْ زندان، رگْ سنان و مُژّهْ پيکان، موي نشتر
باد، آن کس را که خصم جاهِ تو از انس و جان شد
اين مسمط که با تخلص خاص امام(س) در بند پاياني همراه است، در بين سال هاي 1309 تا 1324 هجري خورشيدي سروده شده است.